My heart can forget to beat, but it can never stop loving you...
من دل به دل سیاه مستت دادم
خورشید به چشم شب پرستت دادم
گفتی که سراب را به تصویر بکش
خندیدم وآیینه به دستت دادم
چه تضاد زیبایی ست
سپیدی رویت و تیرگی موهایت
این تضاد جادوگری چون توست
!دختر مو مشکی
این دل میرود
جان می دهد
ضعف می کند
جانا برای خنده ات
تو مدیر قلب منی، و من عاشقانه در تبعیت از فرمانهایت هستم.
در دنیای آشفته و پرمشغله ام، تو مدیر آرامش و نظم قلب من هستی.
مدیر تمام احساسات منی و من با تمام وجودم به تو عشق میورزم.
تو نه فقط مدیر قلب من، بلکه مدیر تمام هستی من هستی.
من با تمام وجودم به تو عشق میورزم، ای مدیر قلب و روح من.
کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟
و من برای زندگی تو را بهانه میکنم
گاهی میان مردم، در ازدحام شهر
غیر از تو
هر چه هست فراموش میکنم …
خواهم که راز عشقت پنهان کنم ز یاران
صحرای آب و آتش پنهان چگونه باشد
خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی
خوشا جانی! که جانانش تو باشی
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
تا در دل من عشق تو اندوخته شد
جز عشق تو هر چه داشتم سوخته شد
عقل و سبق و کتاب بر طاق نهاد
شعر و غزل دوبیتی آموخته شد